چقدر باید شب بشم تا تو ماه بشی
بر عکس من او باتمام افرادی که آنجابودند حال احوال می کرد. من بد طوری احساس تنها یی وغریبی می و کردم نمی دانم چطورشد بالحنی دوستانه وصمیمی به اوگفتم خوشا
به حال شما که گویا باهمه آشنا هستید واحساس غربت وتنهایی نمی کنید.به قدری از این جمله بلند بلند خندید که بیشتر دانشجویانی که آنجا بودند متوجه ما شدند وبا قهقه گفت نه بابا اینطور ها که فکر می کنید نیسست راوی خلاف به عرضتان رسانده من هیچ فردی را نمی شناسم ولی همه آن ها را دوست دارم ،شاید درآینده هرکدام این عزیزان تا پایان عمر دوست ویاورم بشوند. به خودم جرات دادم گفتم ساکن تهران هستید باخنده گفت بچه خاک پاک خیابان عین الدوله،کوچه سقاباشی جنب منزل امام جمعه که درضمن استاد حقوق مدنی هم هست که من واحد ایشان را هم گرفتم .اصلا احساس غریبی نمیکردم انگار سالیان سال بود که از نزدیک اورا می شناختم.خیلی سرد ورسمی خودم رامعرفی کردم.من اسمم" پرشان"می باشد ازاستان آذربایجان غربی ،ساکن شهرستان نقده خیلی راحت پرسید گفتی اسمت چیه؟پرشان به معنای-رزم جو- باخنده گفت اسم منم هست"هامان"یعنی--- وزیرخشایارشا" پادشاه هخامنشی"---وادامه داتوی تهران تها هستی مراقب باش نقش ونگار تهران-کافی تریاهایی مثل-کازبا،سورنتو،چاتانوگا ،دیسکو ها وپارتی ها وشبگردی ها آنچنانی گولت نزند یکمرتبه چشم بازکنی ببینی آنورآبی ، این چند جمله اش به قدری جدی بود که من یک لحظه دست وپای خودم را گم کردم بدون اینکه فرصت کنم خودکارش را برگردانم گفت خدا حافظ تابعدوقتی ازدر خارج شد ومیان دانشجویان گم شدتازه به خودم آمدم که تنهاهستم ومن را با هزاران سئوال بی جواب تنها گذاشت واز اینکه فرصت ندادجواب حرفهایش رابگویم ازخودم عصبانی بودم تا روزی که قرار بود بروم سر کلاس دراین مدت به این فکربودم چه گفتم که این چنین سریع خدا حا فظی کرد ورفت.نمیدانستم هامان چند واحدرا با من دریک کلاس هست در هفته اول هرچه چشم انداختم اورا ندیدم فقط صدا ی خنده هایش وحرف هایش توی گوشم بودحال عجیبی داشتم دلم میخواست ببینمش وجواب حرفهایش رابدهم تافکرنکنددستپاچلفتی هستم تادر هفته دوم هامان را در سرکلاس دیدم بجای اینکه عصبانی باشم باشاد ی وخوشحالی باسر سلامی کردم وگفتم غایب بودی،مگر واحد هایت را حذف کردی گفت نه بابا هفته اول شل و وله من هم از این فرصت استفاده کردم در سالن شطرنج تمرین می کردم ودر این چند روز دوستان مختلفی از قشر های مختلف پیدا کردم از تازه واردهای مهربان و ساده چون تو وپاچه ورمالیده های آنچنانی واز این که به فکرم بودی ممنون با این حرفش کلی خجالت کشیدم وپیش خودم گفتم نکند فکرکند که من منظوری داشتم. هامان با همان خنده گفت مگه چی شده که این قدر سرخ وسفید شدی نه بابا فکر باطل نکن من به حساب صداقت وشهرستانی بودنت می ذارم خواستم چیزی بگویم که باخنده گفت بابا من ازتو دها تی ترم دوست داری بیا صندلی کنار من خالی است پیش من بشین چون من دوست ندارم ردیف جلوبنشینم ازاین لحظه بود که به طور رسمی همکلاسی بودن من وهامان کلیدخورد.ازآن برخورد تا این دیدار سی وپنج ، سی و شش سالی می گذرد ، هم من عمری ازم گذشته هم او پیر وتکیده شده وهم من،آخرین باری که "هامان" را دیده بودم هفته های اول انقلاب بود که با خانواده رفته بودیم خیابان ایران یا به قول هامان خیابان "عین الدوله" تا از نزدیک دستگیری عوامل رژیم که به وسیله مردم دستگیرمیشدند ویا شاهد گفت وگو های سمپا ت های گروه های سیاسی که یکباره به صورت قارچ پیدا شده بودند ومعلوم بود که لحظه ای را نمی خواهند از دست بدهند با حرف ها ی شعار گونه اقدام به یار گیری می کنند که" ها مان را نبش کوچه دکتر سنگ نزدیک مدرسه دخترانه علوی دیدم همانطور مثل گذشته سرحال بذله گو ،خندان ودلنشین حرف می زد،بعد از سلام وعلیک تا خواستم به همراها نم معرفی اش بکنم گفت خیلی خوش به حالت شده برو خدا را شکر کن انقلاب شده می توانی ادعا کنی دیگه دهاتی نیستی بگو بچه تهرونم و خودت را خلاص کن تا خواستم جوابش بدهم ادامه دادهنوز اعلام موجودیت نکردی خیابان صد ساله عین الدوله رابه نام خیابان "ایران" تغییر نام دادی وطبق معمول زد زیر خنده. البته تا حدودی خانواده من کم وبیش با ادبیات "هامان"بیگانه نبودن حود 3 الی4سال باهم همکلاس ودریک گروه بودیم ،من وخانواده ام درعروسی هامان شرکت کرده بودیم و او با"شب افروز" همسرش بعد از روزپای تختی ومادر زن سلام ماه عسل مهمان خانواده من در نقده بودند بنا براین از سخنان هامان کسی ناراحت نشدند همه با اخلاق وشوخی هایش آشنا بودند تا یکی از دوستان می گفت ناراحت نشوییدشوخی میکنه ماهان با خنده می گفت ولی این رابدانید درشوخی همیشه یک کمی حقیقت به عنوان نمک وجود دارد
ادامه دارد