X
تبلیغات
دل نوشته های گذشته

دل نوشته های گذشته

اختصاصی

تبریک

سلام وتبریک به مناسبت آغاز سال ۲۰۱۴ به تمام مسیحیان جهان  به خصوص ایرانیان مسیحی ارامنه-آشوریان ودیگر ایرانیان عیسوی . از خدای بخشنده ومهربان برای تمام جهانیان می خواهم که آرامش-سلامتی-شادی وبی نیازی به تمام انسان ها ی کره زمین هدیه نماید   وجهانیان سالی را با آرامش دور از استرس ونا ملا یمات آغاز وروز هارا با شادی ومهربانی در کنار هم بگذرانند.ای خدای مهربان چه می شد تمام آن خوبی ها که در گذشته ها ی دور مردم با آن زندگی می کردند باز دوباره در بین آدم ها زنده شود ونفرت جای خود را به عشق ومحبت بدهد -زیاده خواهی وحرص و طمع جایگزین بی نیازی و همدلی شود ای خدای رحمت ومهربانی کاش عنایتی می کردی دنیایی برای ما بنده هایت دور از جنگ ونفرت می ساختی تا دیگر کودکان در هیج کجای دنیا از ترس جنگ وظلم وحشت نمی کردند ویاپدرومادری  دلهره نان وآب افراد  خانواده را نداشتند خدایا کاش  مردم جهان یک روز صبح که از خواب بیدار می شدند چشمانشان فقط خوبی ها وعشق را می دید  به امید آن روز     سال ۲۰۱۴ به تمام انسان ها ی جهان در تمام قاره ها مبارک باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 10:16  توسط علی محمد عنقا  | 

تبریک

سلام وتبریک به مناسبت آغاز سال ۲۰۱۴ به تمام مسیحیان جهان  به خصوص ایرانیان مسیحی ارامنه-آشوریان ودیگر ایرانیان عیسوی . از خدای بخشنده ومهربان برای تمام جهانیان می خواهم که آرامش-سلامتی-شادی وبی نیازی به تمام انسان ها ی کره زمین هدیه نماید   وجهانیان سالی را با آرامش دور از استرس ونا ملا یمات آغاز وروز هارا با شادی ومهربانی در کنار هم بگذرانند.ای خدای مهربان چه می شد تمام آن خوبی ها که در گذشته ها ی دور مردم با آن زندگی می کردند باز دوباره در بین آدم ها زنده شود ونفرت جای خود را به عشق ومحبت بدهد -زیاده خواهی وحرص و طمع جایگزین بی نیازی و همدلی شود ای خدای رحمت ومهربانی کاش عنایتی می کردی دنیایی برای ما بنده هایت دور از جنگ ونفرت می ساختی تا دیگر کودکان در هیج کجای دنیا از ترس جنگ وظلم وحشت نمی کردند ویاپدرومادری  دلهره نان وآب افراد  خانواده را نداشتند خدایا کاش  مردم جهان یک روز صبح که از خواب بیدار می شدند چشمانشان فقط خوبی ها وعشق را می دید  به امید آن روز     سال ۲۰۱۴ به تمام انسان ها ی جهان در تمام قاره ها مبارک باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 10:16  توسط علی محمد عنقا  | 

سلام بر محرم

حدود یک سال هست کهحتی یک کلمه هم  روی کاعذ یادر وبلاکم ارائه ندادم  نمیدانم چه نوع ویروسی داخل وجودم آمده که به نقطه ای رسانده که نه غمی غمگینم می کند نه شادی ای شادم می کند . حتی گویا بر دیدگانم هم تاثیر گذاشته زیبایی های پاییز را هم نمی بینم از کودکی پاییز برایم رنگ وبوی دیگری داشت  و پاییز وهرچه در ارتباط با پاییز بود برایم زیبا ودوست داشتنی بود حتی پرواز کبوتر ها در آسمان که برای پرواز چه مبارزه ای باباد پاییزی می کردند در واقع پاییز از زیبایی های گونا گون شکل گرفته از برگ های رنگارنگ انار وخرمالوهای روی شاخه یا عناب های زیبای خانه مادری که باد پاییزی سخاوتمند سرتاسر حیاط وداخلحوض وکنار پاشوره و... بگذریم هدفم سلامئ بر محرم بود .........محرم یعنی عشق محرم نشاندهنده بزرگی آدم هاست  وشقاوت ودنائت یزیدیان است محرم نشاندهنده عشق خواهر به برادر محرم یعنی قطع شدن دست برادر وشکسته شدن کمر برادر محرم آغاز سالی دیگر واول محرم یعنی عیدی دیگر از راه می رسد ویادم می آید که بچه بودیم ومی خواندیم با بچه محله ها که .... محرم آمدو عیدم عزا شد          حسنم وارد کربو بلا شد    اگر حالی پیداکردید برای همدیگر دعا کنیم  مخلص راهم فراموش نکنید

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 11:30  توسط علی محمد عنقا  | 

سلام بر محرم

حدود یک سال هست کهحتی یک کلمه هم  روی کاعذ یادر وبلاکم ارائه ندادم  نمیدانم چه نوع ویروسی داخل وجودم آمده که به نقطه ای رسانده که نه غمی غمگینم می کند نه شادی ای شادم می کند . حتی گویا بر دیدگانم هم تاثیر گذاشته زیبایی های پاییز را هم نمی بینم از کودکی پاییز برایم رنگ وبوی دیگری داشت  و پاییز وهرچه در ارتباط با پاییز بود برایم زیبا ودوست داشتنی بود حتی پرواز کبوتر ها در آسمان که برای پرواز چه مبارزه ای باباد پاییزی می کردند در واقع پاییز از زیبایی های گونا گون شکل گرفته از برگ های رنگارنگ انار وخرمالوهای روی شاخه یا عناب های زیبای خانه مادری که باد پاییزی سخاوتمند سرتاسر حیاط وداخلحوض وکنار پاشوره و... بگذریم هدفم سلامئ بر محرم بود .........محرم یعنی عشق محرم نشاندهنده بزرگی آدم هاست  وشقاوت ودنائت یزیدیان است محرم نشاندهنده عشق خواهر به برادر محرم یعنی قطع شدن دست برادر وشکسته شدن کمر برادر محرم آغاز سالی دیگر واول محرم یعنی عیدی دیگر از راه می رسد ویادم می آید که بچه بودیم ومی خواندیم با بچه محله ها که .... محرم آمدو عیدم عزا شد          حسنم وارد کربو بلا شد    اگر حالی پیداکردید برای همدیگر دعا کنیم  مخلص راهم فراموش نکنید

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 11:30  توسط علی محمد عنقا  | 

سلام بر محرم

حدود یک سال هست کهحتی یک کلمه هم  روی کاعذ یادر وبلاکم ارائه ندادم  نمیدانم چه نوع ویروسی داخل وجودم آمده که به نقطه ای رسانده که نه غمی غمگینم می کند نه شادی ای شادم می کند . حتی گویا بر دیدگانم هم تاثیر گذاشته زیبایی های پاییز را هم نمی بینم از کودکی پاییز برایم رنگ وبوی دیگری داشت  و پاییز وهرچه در ارتباط با پاییز بود برایم زیبا ودوست داشتنی بود حتی پرواز کبوتر ها در آسمان که برای پرواز چه مبارزه ای باباد پاییزی می کردند در واقع پاییز از زیبایی های گونا گون شکل گرفته از برگ های رنگارنگ انار وخرمالوهای روی شاخه یا عناب های زیبای خانه مادری که باد پاییزی سخاوتمند سرتاسر حیاط وداخلحوض وکنار پاشوره و... بگذریم هدفم سلامئ بر محرم بود .........محرم یعنی عشق محرم نشاندهنده بزرگی آدم هاست  وشقاوت ودنائت یزیدیان است محرم نشاندهنده عشق خواهر به برادر محرم یعنی قطع شدن دست برادر وشکسته شدن کمر برادر محرم آغاز سالی دیگر واول محرم یعنی عیدی دیگر از راه می رسد ویادم می آید که بچه بودیم ومی خواندیم با بچه محله ها که .... محرم آمدو عیدم عزا شد          حسنم وارد کربو بلا شد    اگر حالی پیداکردید برای همدیگر دعا کنیم  مخلص راهم فراموش نکنید

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 11:30  توسط علی محمد عنقا  | 

سلام به بهار

بهاری دیگراز راه رسید هرچندهنوز در آسمان آبی پرواز پرستو ها را نمی بینم ولی نگرانم نکند چلچله ها هم مانند سقائک ها ودیگر پرنده هایی مانند شانه بسرها ونغمه سرایان خوش نوا که در بهار با چه چه های زیبا  پیر وجوان ،زن ومرد و... همه را مست ومفتون می کردندخبری نیست وبه راستی نوروز را به آدم ها هدیه می کردند وحالا از آن همه زیبایی وشیدایی از آن روزی که درخت ها قطع وشهردار کرباسی با فروش تراکم وساختن برج و... تمام آن پرندگان خوش الحان قهرکردندو رفتند  وجای خود را در تهران به مو ش هایی بزرگتر از گربه دادند . بغض می کنم نکند پرستو های شهرمان نیایند و بجای آنها در آسمان تهران فقط دود وسیاهی  و...دیده شود . دلم می گیرد وقتی می بینم دیگر صدای قمری ودیگرخوانندگان کوچه باغ ها  به گوش ام نمی رسد بغضم میگرد از این که بوی گل اقاقیا،نسترن ونسرین به مشامم نمی رسد قلبم درد می گیرد ، نمی دانم از این همه نا زیباییها به چه کسی شکوه کنم خدایا کاری کن زیبایی های بهار زنده شوند آیا می شود روزی دوباره نغمه زیبای پرنده ها وبو ی گل های اقاقیا شبو،سوسن ونسترن و...همه را حس کنیم
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 18:30  توسط علی محمد عنقا  | 

سلام به بهار

بهاری دیگراز راه رسید هرچندهنوز در آسمان آبی پرواز پرستو ها را نمی بینم ولی نگرانم نکند چلچله ها هم مانند سقائک ها ودیگر پرنده هایی مانند شانه بسرها ونغمه سرایان خوش نوا که در بهار با چه چه های زیبا  پیر وجوان ،زن ومرد و... همه را مست ومفتون می کردندخبری نیست وبه راستی نوروز را به آدم ها هدیه می کردند وحالا از آن همه زیبایی وشیدایی از آن روزی که درخت ها قطع وشهردار کرباسی با فروش تراکم وساختن برج و... تمام آن پرندگان خوش الحان قهرکردندو رفتند  وجای خود را در تهران به مو ش هایی بزرگتر از گربه دادند . بغض می کنم نکند پرستو های شهرمان نیایند و بجای آنها در آسمان تهران فقط دود وسیاهی  و...دیده شود . دلم می گیرد وقتی می بینم دیگر صدای قمری ودیگرخوانندگان کوچه باغ ها  به گوش ام نمی رسد بغضم میگرد از این که بوی گل اقاقیا،نسترن ونسرین به مشامم نمی رسد قلبم درد می گیرد ، نمی دانم از این همه نا زیباییها به چه کسی شکوه کنم خدایا کاری کن زیبایی های بهار زنده شوند آیا می شود روزی دوباره نغمه زیبای پرنده ها وبو ی گل های اقاقیا شبو،سوسن ونسترن و...همه را حس کنیم
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 18:30  توسط علی محمد عنقا  | 

حرف ها وشنیده ها از آدم های دوستداشتنی در روز های گوناگون

 اعتماد مانند شیشه ای هست که وقتی شکست دیگر هر گز مثل گذشته نخواهد شد.          اگر سالیان سال به آدم ها خوبی ونیکی به کنید معمولا فراموش می کنند،امازمانی که اشتباهی  در موردشان مر تکب می یشویدگله وشکایت را هرگز از یاد نمیبرند .                      شکست بخشی از زندگی آدم ها می باشد،اگر شکست نخورید ،نمی آموزید،اگرآموزش نباشد هرگز تغییر نخواهید کرد پس میوه شکست تکا مل فرد است.                                                 رابطه آدم ها،دوستی ها وپیوندهای زندگی وسایل منزل یا ماشین نیستند که تضمین وگارانتی داشته باشد که فرد تضمین وتعهد کند که تورا خوشبخت خواهم کرد و اگر کسی تضمین کند  دورغ گفته است.                                                                                                                                                                                                                          

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 15:17  توسط علی محمد عنقا  | 

چقدر باید شب بشم تاتو ماه بشی قسمت2

گفتم آخرین باری که هامان رادیدم همان اول انقلاب در خیابان ایران بود که با فامیل ودوستان رفته بودیم از نزدیک شاهد دستگیری افرادی باشیم که سالیان دراز ثروت این ملت را به تاراج  ویغما برده بودند وحالا باچشمان ودست های بسته واز شدت ترس رنگ به چهره نداشتند را نگاه کنیم که با" هامان "برخورد کردیم او از قدیمی های آن منطقه بود از روز اول دانشگاه پز خانه وکوچه پس کوچه های محله خودش را به رخ همکلاسی ها می کشید .بازارچه سقاباشی ،چهاراه آبسردار،کوچه روحی یادکتر سنگ ویاخیابان عباس آباد همیشه بچه هارا سرکار می گذاشت مثلا میگفت توی خیابان عین الدوله که آمدی یک سر کوچه دکتر سنگ از پایین به عباس آباد میخوره وسر دیگر به خیابان نایب السلطنه وشروع می کرد به خندیدن و میگفت این عباس آباد شما که به خیابان وزرا می خوره جدیده  عباس آباد ما اصلیه چه بگم شماها دهاتی هستید بچه ها هم کلی با این حرف ها خوش بودند ناراحت نمی شدند بر عکس دوست داشتند با این حرف ها اطلاعات خودشان را افزایش بدهند. گاهی یکی از بچه ها می گفت تهرانی اصیل پیدا نمیشه" هامان" بایک اخم بسیار زیبا می گفت من هفت پشت امواتم را در قبرستان های تهران به شما نشان می دهم  تازه بعضی از این قبرستان ها مانند چهارده معصوم ازبین رفته این گورستان در همین میدان شوش بوده یا در کوچه نظامیه در همین چهاراه سرچشمه یا درامامزاده گل زرد که به امامزاده اهل علی هم معروف هست حالا ابن بابویه وباغ طوطی وهفت دختران سه راه سیروس را کاری ندارم بعد میگفت چرا راه دور می رویم خانه ما هنوز بنچاقه ومنگوله دار نیست بعد می خندید می گفت دهاتی ها منظورم قباله منگوله داره  بادیدن "هامان" تمام آن حرف ها ورفتارهایش برایم جان گرفت.  ادامه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 11:9  توسط علی محمد عنقا  | 

 

چقدر باید شب بشم تا تو ماه بشی

بر عکس من او باتمام افرادی که آنجابودند حال احوال می کرد. من  بد طوری احساس تنها یی وغریبی می و کردم نمی دانم چطورشد بالحنی دوستانه وصمیمی به اوگفتم خوشا

به حال شما که گویا باهمه آشنا هستید واحساس غربت وتنهایی نمی کنید.به قدری از این جمله بلند بلند خندید که بیشتر دانشجویانی که آنجا بودند متوجه ما شدند وبا قهقه گفت نه بابا  اینطور ها که فکر می کنید نیسست راوی خلاف به عرضتان رسانده من هیچ فردی را نمی شناسم ولی همه آن ها را دوست دارم ،شاید درآینده  هرکدام این عزیزان تا پایان عمر دوست ویاورم بشوند. به خودم جرات دادم گفتم ساکن تهران هستید باخنده گفت بچه خاک پاک خیابان عین الدوله،کوچه سقاباشی جنب منزل امام جمعه که درضمن استاد حقوق مدنی  هم هست که من واحد ایشان را هم گرفتم .اصلا احساس غریبی نمیکردم انگار سالیان سال بود که از نزدیک اورا می شناختم.خیلی سرد ورسمی خودم رامعرفی کردم.من اسمم" پرشان"می باشد ازاستان آذربایجان غربی ،ساکن شهرستان نقده خیلی راحت پرسید گفتی اسمت چیه؟پرشان   به معنای-رزم جو- باخنده گفت اسم منم هست"هامان"یعنی--- وزیرخشایارشا" پادشاه هخامنشی"---وادامه داتوی تهران تها هستی مراقب باش نقش ونگار تهران-کافی تریاهایی مثل-کازبا،سورنتو،چاتانوگا ،دیسکو ها وپارتی ها وشبگردی ها آنچنانی گولت نزند یکمرتبه چشم بازکنی ببینی آنورآبی ، این چند جمله اش به قدری جدی بود که من یک لحظه دست وپای خودم را گم کردم بدون اینکه فرصت کنم خودکارش را برگردانم گفت خدا حافظ تابعدوقتی ازدر خارج شد ومیان دانشجویان گم  شدتازه به خودم آمدم که تنهاهستم ومن را با هزاران سئوال بی جواب تنها گذاشت واز اینکه فرصت ندادجواب حرفهایش رابگویم ازخودم عصبانی بودم تا روزی که قرار بود بروم سر کلاس دراین مدت به این فکربودم چه گفتم که این چنین سریع خدا حا فظی کرد ورفت.نمیدانستم هامان چند واحدرا با من دریک کلاس هست در هفته اول هرچه چشم انداختم اورا ندیدم فقط صدا ی خنده هایش وحرف هایش توی گوشم بودحال عجیبی داشتم دلم میخواست ببینمش وجواب حرفهایش رابدهم تافکرنکنددستپاچلفتی هستم تادر  هفته دوم هامان را در سرکلاس دیدم بجای اینکه عصبانی باشم باشاد ی وخوشحالی باسر سلامی کردم وگفتم غایب بودی،مگر واحد هایت را حذف کردی گفت نه بابا هفته اول شل و وله من هم از این فرصت استفاده کردم در سالن شطرنج تمرین می کردم ودر این چند روز دوستان مختلفی از قشر های مختلف پیدا کردم از تازه واردهای مهربان و ساده چون تو  وپاچه ورمالیده های آنچنانی واز این که به فکرم بودی ممنون با این حرفش کلی خجالت کشیدم وپیش خودم گفتم نکند فکرکند که من منظوری داشتم. هامان با همان خنده گفت مگه چی شده  که این قدر سرخ وسفید شدی  نه بابا فکر باطل نکن من به حساب صداقت وشهرستانی بودنت می ذارم خواستم چیزی بگویم که باخنده گفت بابا  من ازتو دها تی ترم دوست داری بیا صندلی کنار من خالی است پیش من بشین چون من دوست ندارم ردیف جلوبنشینم ازاین لحظه بود که به طور رسمی همکلاسی بودن من وهامان کلیدخورد.ازآن برخورد تا این دیدار سی وپنج ، سی و شش سالی می گذرد ، هم من عمری ازم گذشته هم او پیر وتکیده شده وهم من،آخرین باری که "هامان" را دیده بودم هفته های اول انقلاب بود که با خانواده رفته بودیم خیابان ایران یا به قول هامان خیابان "عین الدوله" تا از نزدیک دستگیری عوامل رژیم که به وسیله مردم دستگیرمیشدند ویا شاهد گفت وگو های سمپا ت های گروه های سیاسی که یکباره به صورت قارچ پیدا شده بودند ومعلوم بود که لحظه ای را نمی خواهند از دست بدهند با حرف ها ی شعار گونه اقدام به یار گیری می کنند که" ها مان را نبش کوچه دکتر سنگ نزدیک مدرسه دخترانه علوی دیدم همانطور مثل گذشته سرحال  بذله گو ،خندان ودلنشین حرف می زد،بعد از سلام وعلیک تا خواستم به همراها نم معرفی اش بکنم گفت خیلی خوش به حالت شده برو خدا را شکر کن انقلاب شده می توانی ادعا کنی دیگه دهاتی نیستی  بگو بچه تهرونم و  خودت را خلاص کن تا خواستم جوابش بدهم ادامه دادهنوز اعلام موجودیت نکردی خیابان صد ساله عین الدوله رابه نام خیابان "ایران" تغییر نام دادی  وطبق معمول زد زیر خنده. البته تا حدودی خانواده من کم وبیش با ادبیات "هامان"بیگانه نبودن حود 3 الی4سال باهم همکلاس ودریک گروه بودیم ،من وخانواده ام درعروسی هامان شرکت کرده بودیم و او با"شب افروز" همسرش بعد از روزپای تختی ومادر زن سلام   ماه عسل  مهمان خانواده من  در نقده بودند بنا براین از  سخنان  هامان کسی ناراحت نشدند همه با اخلاق وشوخی هایش آشنا بودند تا یکی از دوستان می گفت ناراحت  نشوییدشوخی میکنه ماهان با خنده می گفت ولی این رابدانید  درشوخی همیشه یک کمی حقیقت به عنوان نمک وجود دارد

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 15:9  توسط علی محمد عنقا  | 

حرف هایی برای دل ویران خودم

زندگی دوروی دارد یک روی آن اعتماد وروی دیگرش خیانت ومادر زندگی به الطاف وبخشندگی یزدان پاک بهانمی دهیم وبا انجام گناه برخلاف خواسته او گام برمی د اریم  این یعنی "خیانت".آدم ها  همیشه سعی میکنند با واژه های زیباخودشان را فریب دهندو راهی را بروند که خودشان دوست دارندهرچند آن رامنتهی به گناه شود. زمانی هم که در این رابطه حرف وسخنی پیش می آید در دستگاه همایون وشاید هم ماهور چنین برایمان زمزمه می کنندای بابا به من بگو پس رحمت خداکجاست مگر نمی دانی صفت خدا بخشیدن وصفت بنده گناه کردنه اگر بنده گناه نکند پس خدا وند چه کسی را باید ببخشد.بگذریم تصمیم داشتم از عشق گپ بزنم ولی رفتم توخاکی.                             می پرد مرغ نگاهم تا د  و  ر  دل من دردل   شب       خواب پروانه شدن  می  بیند.         هیچ کس با نفرت به د نیا  نمی  آ ید     
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 15:46  توسط علی محمد عنقا  | 

جمله های کوتاه برای آدم های تنها

 بزرگ ترین گمشده های ما درزندگی،نزدیک ترین ها به ماهستند .    چه قدر باید  شب باشم ........تا تو ماه باشی.؟.............به کسی عشق به ورزکه لایق عشق تو باشد ، نه تشنه عشق   -چون تشنه عشق روزی سیراب  می شود.    کوچک با ش وعاشق  که عشق می داند  آیین بزرگ کردنت را.این  را بدان دل باخته را کسی گرو بر نمی  دارد .   هنررا وقتی  به عشق  می فروشی سود کلانی به دست می آوری.عشق نمک هرکاری هست . کجای حرفم خنده داشت.به من بگو کدام سمساری دل عاشق شده را به گرو بر می دارد .                                     
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 10:36  توسط علی محمد عنقا  | 

سنت های گمشده

ازکودکی همه دل خوشی ام این بودتا محرم از راه برسد با بچه محل هادسته راه بیندازیم وازکوچه حمام زنشاه بادم گرفتن وسینه زدن به طرف گذر حاج امیر اقا برویم وبچه های زیر گذر به اتفاق بچه های یخچال صغیرا درحالی که در منقلی که پر از آتش بود اسفنددرآن می  ریختند درمیان دودی که نمی گذاشت چشم چشم را ببیند با یک هارمونی خاصی می گفتند: "خوش  آمدید اهل عزا" همراه با بوی کندر وگلپر چند قدمی هم بدرقه  می کردند تازه آنموقع سید جلال که با علم تشکرمیکرد  خیلی احساس بزرگی  ومردی میکردیم در دهه محرم این کارما وبچه های محل بود یک شب زیر گذری ها می امدند یک شب هم ما تاشب هشتم که ما وبچه های تمامی محل می رفتیم توی دسته خدا بیا مرز حسین آمهدی که جزو اسمی های تهرون بود که آن هم بادسته طیب وحسین رمضون یخی یا دسته ناصر جگرکی که ازحموم چال راه می افتادند کر کری ها وکل کلها بین مصطفی دیون ودار ودسته های محلات سر می گرفت وگاهی هم به زدو خورد می کشید هرکدام این آقایون برای خودشان در گوشه ای ا زتهرون را جزو تیول خود می دانستند .طیب میدان تره بار، گارد ماشین،لرزاده وخیابان ومیدان خراسان ،میدان شاه ،بازارچه نایب السلطنه ،لب خط و اطرافش نام حسین رمضون یخی را یدک میکشید ،سه راه سیروس ،سرپولک،سیداسماعیل دراختیار  مهدی قصاب وناصر جگرکی بود .باغ فردوس ،مولوی وسرقبراقاهم در اختیار هفت کچلون بود ، سید نصرالدین ،پاچنار ،سید ولی ومنطقه بازار زیرسایه مصطفی دیوانه بود که درچاقوزدن  استاد  همه آقایون بود دریک چشم به هم زدن  ده ،بیست خط میانداخت و می رفت  ،درحقیقت از تمام این اسمیهای تهران  زرنگتر وجگردار تر بود بعد ازمردن رفیق اش سید محمود رئیس توبه کرد ورفت زیارت خانه خدا وشد حاج مصطفی  با اینکه نیم قرنی میشه به رحمت خدا رفته هنوز قصه جوانمردی او درمحله های بازار،گلوبندک و...بین خانواده بیان می شود. منطقه دروازه دولاب،کوچه ابشار،ری هم به نام حسین آمهدی بود. البته این حرف ها سنت های گمشده نبود . خواستم حال وهوای تهران آن روز ها را گفته باشم . درنوشته بعدی از سنت های فراموش شده خواهم گفت تا بعد   حق نگهدار
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 14:10  توسط علی محمد عنقا  | 

سلام برمحرم

آن زمان که کودک بودم  ومحرم می شد بچه محل ها جمع می شدیم دسته سینه زنی راه میانداختیم . این نوحه را دم می دادیم. محرم آمدو عیدم عزا شد----------حسینم وارد کرب و بلا شد. ازخودم سئوال  می کردم چرا عید ؟ وقتی کمی بزرگتر شدم متوجه شدم هر قوم وقبیله یا ملتی دارای فرهنگ وروزهایی مربوط به خود هستند . مسیحیان واروپاییان آغاز سال نو  میلادیه تولد مسیح "ع" وایرانیان وفارسی زبانان  آغاز بهاررا سال نو وعید می دانند .تازیان،اعراب اول ماه محرم را آغاز سال نو می دانند آنوقت بود که فهمیدم چرا بچه ها دم می گرفتند  محرم آمدو عیدم عزا شد. امروز پنجم محرم می باشد درگذشته درچنین روزی درعزاداری ها خواننده های حسینیه ها از عبدالله "ع"یا حضرت قاسم "ع"که هردو بزرگوار پسران کریم اهل بیت امام حسن "ع" می باشند و بعضی از مداحان از ابراهیم وعبدالله "ع"از جگر گوشه های زینب "س" می خواندند خدارحمت کند همه در گذشته ها را در سال های خیلی دور درچنین روزی در بازار تهران احمد شمشیری یکی از مداحان و نو کر های با اخلاص حسینی نه مثل مداحان امروزی  که تنها چیزی که ندارند اخلاصه رفت بالای چهار پایه تمام عزاداران را چه زنان وچه مردان را دعوت به سکوت کرد وگفت : بیایید همگی در عروسی قاسم"ع" شرکت کنیم وشروع کرد به پا شیدن نقل وشیرینی به سر وروی عزاداران وسینه زنان  وغوغایی برپاشد  هنوز پس از سال ها بیادم میاید اشک از گوشه چشمانم سرازیر میشه.دلم برای آن عزاداری ها تنگ شده که وقتی وارد مجلس امام حسین"ع" می شدی بوی عشق وبوی بهشت به مشامت می رسید .درد و غمت فراموش می شد وشاهد بودی چه گرفتارانی فارغ از درد وبیماری ها می شدند . دلم تنگه آن روز هاست خدای حسین تو کمکمان کن 

شایدتحولی ایجاد  شود ،دل هایمان نسبت به هم نزدیک بشه،راستی چه اتفاقی پیش آمده که در کوی برزن مثل قدیما بوی عشق وصفا به مشام ما نمی رسد.گذشت آن رفتارها ومنش ها که همسایه وهم محلی ها دلشان برای بچه محل یا همسایه اش می طپید و هرروز به بهانه این که از حال واحوال همسایه خود آگاه شود از باغچه پراز گل خود چند شاخه گل یا یک مشت گل یاس می چید برای جا نماز مادر بزرگ همسایه  می بردوبالبخندی پرازعشق درخانه اورا به صدا در می آورد.این رفتار ومنش ها سبب  شده بود واژه افسردگی به گوشمان نرسد.یادش بخیر محرم آن سال ها را می گویم بعد از سینه زنی  ۵تا ۵تا عزاداران  به دستور ناظم یا میاندار هیات  دورهم می نشستیم بایک دنیا صفا قیمه امام حسین را بادست می خوردیم چه صفایی داشت بچه ها سعی می کردند که به پست سوری ها یا آزنده ای نخورند. به گفته یکی از دوستان قدیم نه آن قیمه پلوها ونه آن عزاداران ونه آن مجالس وحال وهوایش دیگر نیست.می گفت از آن موقع که خانه هایی که شیروانی داشتند خراب کردند آن کفتر چاهی ها  عاطفه-رفاقت-عشق-یکرنگی و.....همه را باخود بردند عزاداری هایمان رنگ منیت گرفت ،قیمه پلو هادیگر بوی غذای امام حسین را نمی دهدوسینه زنانمان طبل وسنچ وجوانانمان هم بیشترشان دماغ هایشان عملی ،صورتشان لیفتینگوچند ردیف ابروهارا دستکاری کردند مداح ها هم بیشتر شو من هستند تانوکر بااخلاص

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 11:39  توسط علی محمد عنقا  | 

شاید روزی این حرف های تنهایی برایم واژه هایی از عشق باشد

گاهی سکوت تاثیراش ازفریادزدن موثرتر ونافذ تر می باشد.این تکه کلام خدا بیامزسید احمدیان  ناظم دبیرستان راشدی بود،درتهران آن زمان چند دبستان ودبیرستان درمحله هابود که اکثر دانش آموزان متوسطه به صورت گردشی دربیشتر این مدارس مشغول کسب علم بودند به طورمثال اگر دانش آموزی را به خاطر درگیری با دبیر جبر ومثلثات ازدبیرستان ادیب اخراج می کردند آن دانشمندان جوان به چندتا کوچه  بالا یاپایین تر به دبیرستان قریب کوچ می کرد و رحل اقامتدرآنمدرسه می کرد.بهترهه از دبیرستانهای آن روزها ومختصات جغرافیایی شرح مختصری ارائه کنم :تهران بزرگ  این زمان به قول قدیمی ها که نه اول اش معلومه از کجا شروع میشه نه آخرش  آن زمان تازه خندق ها را پر کرده بودن و دروازه هارا هم برداشته بودند تازه می خواست طهران ،تهران بشه،خدا رحمت بکنه آقا سید سلمونی را که می گفت دروازه هارا که برداشتند هر چه  کور وکچل بود این راننده های کوپنی از توی دهات ها پر کردند واومدند توی طهرون خالی کردند.بگذریم بریم مدارس تهران بنویسیم----------------------دبیرستان دارالفنون پشت تلگرافخانه درتوپخانه قرارداشت،دبیرستان امیرکبیر درناصرخسرو،مدرسه مروی مابین اولادجون وکوچه مروی بود ،مدرسه حافظ دربازار کیلوئیا پشت امامزاده ضیدقرار داشت وازطرف جنوب بازار مدرسه نوشروان درباغ فروس مولوی ودبیرستان پهلویهم پایین میدان شاه جنب بستنی فروشی اکبر مشتی ومدرسه علمیه دربهارستان ،مدرسه راشدی در عین الدوله ،دبیرستان بدر  ومدرسه شاهپور علیرضا درامامزاده یحی بوددبیرستان ادیب توی لاله زار وقریب هم درفردوسی مقابل فروشگاه فردوسی ودرمیان این مدارس چند تایی هم دبیرستان دخترانه بود  مانند:عطار،شیرین،اسدی،آزرم،کسایی؛بدریه،شاهدخت،ژاندارک،انوشیروان،شهناز،وچندتاییردیگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 17:10  توسط علی محمد عنقا  | 

----------------رفت تامن شاهد رفتن اش باشم------------

یکی ازروزهای پا ییز بود ،ازشدت ناراحتی چهره اش زیتونی رنگ شده بود،شناسنامه اش را پرت کرد روی میز باصدایی رسا که ازشدت عصبانیت می لرزید گفت :بی خیال موافقت نکنند ،من موافقم  تصمیم خودم را گرفته ام همین امروز میریم  دفترخانه عقد می کنیم ببینم  چه کسی جرات داره دهن بازکند ؛توهم معطل نکن ، مگه نمیگی دختر رویا هایت هستم پس راه بیفت بریم کار وتمام کن .اسم اش" شراره" بود زیباو مغرور بود هیچگاه دوست نداشت روی حرف اش حرفی زده شود؛درهمان اولین نگاه کیشم کرد وبایک حرکت ماتم کرده هرچندتنها نبودم هاسمیک دختر سیه چشم بلند قامت لبنانی که افتخارش این بود  متولد بیروت عروس شهرها واز ارامنه لبنان هست وپایتخت نشین میباشد همراهم بود ولی شراره آتشم زد وماتم کرد تا جایی که هاسمیک هم متوجه شد .هاسمیک همکلاس ام بود ،بورسیه گرفته بود آن سالها در بیروت کشتار مسیحیان راه افتاده بود جنگ وحشت ناکی بود ولی این جنگ  هیچ تاثیری در دوستی ما دونفر نگذاشته بود  ؛هاسمیک ومن ساعت های بیکاریمان رادر کافی تریای ال پاسو می گزراندیم  چون یک گیتاریست بسیارخوب سر میز ها می نواخت انصافا هم خیلی زیبا آکورد می گرفت یا اگر حال اش بود  به دیسکویی می رفتیم یا دردینر قصر یخ پاتیناژ یا شامی میل میکردیم ."شراره"خیلی سریع بادوحرکت هاسمیک دختر زیبای بیروتی را از زندگی من جدا کرد بعداز این که "شراره"من وفرزندمان را رها کرد  یکی از دوستان هاسمیک را درسوئد با حالی ناراحت کنده می بیند  وان دوست مشترکمان از حال وروز من باخبر میشه دوستم گفت  هنگامی که شنید با کودکی ۶ماهه رهایت کرده دوقطره اشک روی گونه اش سرازیرشد  وناراحت رفت . دوستم کفت هرگز هاسمیک نه دوستی گرفت ،نه ازدواج کردوتنها پناه به الکل برد ویک شب سرد درماه دسامبر در بستر تنها یی با دلی شکسته رفت تامن شاهد رفتن اش باشم.  یاد جمله ای از هاسمیک افتادم که می گفت:اگر رویا های بی خاصیت را رها نکنی آفتی می شوند ،زندگی ات را داغون وآتش  می زنند اکنون می فهمم که آن زنده یاد چه می گفت روح اش شاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 15:16  توسط علی محمد عنقا  | 

حرفی یادردل باخدا

خداوندا سلام،خودت خوب می دانی تا کنون هر چه خواسته ام  بدون اینکه نیازم را تکرار کنم خیلی راحت  از جاهای مختلف مشکلم راحل کردی و من هم همواره سپاسگذاربودم،هر چند هرگز نتوانستم به اندازه یک ذرهازآن دریای عنایت شکر به جای آورم. پدر ومادر ،فرزندان وهمسر خوب نصیبم کرده ای که هرکدام شکر وسجده شکر دارد وبا دعای آن ها هر گز لنگم نگذاشته ای وحالا بادلی شکسته ودستی پر نیاز بسوی تو دراز کردم امید دارم که حاجتم براورده می شود چون  می دانم نا امیدی گناه بزرگی است.   خدایا مردم خیلی گرفتارند ،فرزندانمان بیکارند توخانه موندن نه کاری که در شا نشان باشد گیر می اید  نهازدواجی سرمی گیرد وخیلی مشکلات دیگر که شرم دارم بیان کنم .  خداوندا به مردم خمب ایران زمین کمک کن ،تورم،بیکاری و.....تمام آن آفت هایی که سبب میشه بنیاد خانواده به خطر افتد از جامعه دور ساز آمین؛خدا یا به بعضی پدرو مادر هایی که به فرزندان خود سر کوفت دیگران را میزنند مثلامی گویند دختر بلقیس خانم نصف توست دیدی شوهرکرد ویا.... خداوندا  اگر اراده ات بر این هست که این مشکلات وخیلی چیز هایی که درجامعه وجود دارد باید باشد ،چون تومی خوا هی  من هم راضی ام پس خدایا به آن ادم های سرکوفت زن وافرادی که شعورشان تا...هست شعور عنایت بفرما آمین
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 11:20  توسط علی محمد عنقا  | 

دردل وحرف های بغض آلودیک بازنشسته و......

سلام به تمام عزیزان ودردمندانی  که  برای دیدن یک لبخند افرادخانه ،تمامی وجود پراز رنج خود را در یک صندوق درکنج زیرزمین یاگورستان سینه خود مخفی می کنند تاهیچ کس حتی پاره تنشان هم پی به درد های روحی وجسمی آن ها نبرند.قصه پرغصه اکثر عزیزان کهن سال وناتوان کشورمان است که ازشدت درد توان ناله کشیدن را هم ندارند چه برسد به اینکه بیایند از زعما وبندگان مخلص خدا یاری طلب کنند.مانند همه داخل صف  پذیرش نسخه داروخانه۱۳آبان ایستاده بود تا نوبت  اش بشود.هرچند سعی می کرد خود را آرام نشان دهد ولی می شداز عمق چشمانش نگرانی را دید.مسئول پذیرش خیلی راحت وبی تفاوت نگاهی تو ی صورت پیرمرد کرد و گفت: آزاده،یخچالیه، یخ هم به دهم،ضمنا از این دفعه باید پول سوزن هارا که دانه ای ۳۰۰تومان هست بپردازید،مرد باصدایی لرزان گفت آمپول خودش  چند قیمت می باشد؟مرد داخل پذیرش  خیلی خشک گفت هر آمپول فورتئو باسوزن،یخ وفرانشیز می شود حدود ۸۰۰هزار تومان،چهره مردچند رنگ همراه بالرز و من شکستن اش را شنیدم حتما خدای مهربان هم شنید ، ازصف خارج شد ،به دنبال او رفتم درخیابان خواهش کردم قبول کند دارو را مهمان باشد قبول نمی کرد گفتم نذر است با هزار قسم پذیرفت  گفت دارو برای خانممه به دور دست ها خیره شد شروع به درد ودل کرد وحرف هارا بیرون ریخت.بازنشسته ام خودم وهمسرم هر بیمار یم،دریافتیم ۴۸۳ هزار تومان است سال گذشته با۲۰۰۰تومان ۴ تا نان می گرفتیم حالا۳۲۰۰تومان،کرایه اتوبوس ۱۰۰ تومان شده ۲۵۰،قرص آرسپت ۱۴۹۰۰۰تومان شده۲۴۱۴۰۰تومان ،ویزیت دکتر با دفترچه ۷۵۰۰ تومان شده ۲۵۰۰۰تومان وخیلی داروهای دیگر بین ۳۰ تا۵۶ درصد اضافه شده اسید اوریک و بی-یو-انمان  بالا می باشد گوشت قرمز نمی خوریم ،مرغ هم هورمون دارد برای ما خوب نیست بعد نگاهم کرد با آستین اش گوشه چشمان اش راپاک کردو......قصه راناتمام رها کرد .از خدا می خواهم یکبار دیگر او را ببینم شاید بتوانم غمی هر چند اندک از دلش بردارم یا حداقل سنگ صبوری برای دل امیدوارم خدای مهربان دراین ماه مهر کمکمان کند.  آمین
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 17:21  توسط علی محمد عنقا  | 

پاییز های گذشته زیبا تراست

 به قول مادر بزرگ خدا بیامرز همیشه می گفت سال به سال دریغ از پارسال،حالا که من هم سنی ازم گذشته به حرف های آن خدا بیامرز رسیدم ،پاییز های گذشته هم زیبا بود  وهم بوی  پاییز می داد.هنگامی که باران می بارید بوی در ودیوار کاه گلی آدم را زنده می کرد ولی حالا بوی سیمان های در ودیوار حال آدم را می گیرد،درگذشته همسایه انتهای کوچه آن طرفی ۲سیر ونیم گوشت آبگوشت بزباش بار می کرد بوی آبگوشت آب دهان عام  و خاص را راه می انداخت وخیلی چیز های دیگر که این روزها نداریم مانند معرفت،محبت،نان وکباب وگوجه ریز های کبابی،هل وگلاب و............. بغض ام گرفت دیگه حال اش نیست نمی توانم ادامه بدهم        یاحق
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 17:54  توسط علی محمد عنقا  | 

چشم من

چشم من در دل شب،خواب می بیند که تو با شادی،مستانه فریاد می زنی،سحر نزدیک است بر خیزتا هر دو با هم  به فردا برویم؛وتو با من یکی شدی ،رعد وبرق پاییزی همچوطراری خواب را از چشمم ربود ،بی آنکه به خواهم ،مرغ نگاهم از پنجره به آن دور ها می پرد؛و--------اولین باران پاییزی،زیباترین خاطرات باتو بودن را مانندشبنم پاک سحری پر می کند.افسوس دل من در آن دل شب،پر می شودازتمام دلتنگی ها ،به خدا پناه می برم ،چقدر جایت در کنارم خالی است؛گر چه شب تاریکی است ولی سحر نزدیک است،باعشق وضو ساختم  تاروم بر سرسجاده عشق تا برای دل یار دعایی بکنم،--------------پاییز امسال می شودسه دهه که پروانه شدی  ورفتی به آسمان------------------------------------------ ها ،جایت خیلی خالی است ،تمام آن کوچه ها وپس کوچه ها را به بهانه نوسازی ویران شده فقط  بوی تو  ویاد تو مانده ودیگر هیچ، بدان تا پاییز هست،چشم من خواب تورا خواهد دید،هرشب پاییز ی دل قوی می دارم که سحر نزدیک است وتو به خوابم  خواهی آمد.--------------ّبدان چقدر جایت در کنارم خالی است.--------------------درکنارحق باشی                             

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1391ساعت 11:38  توسط علی محمد عنقا  | 

هنو زپاییز هست

دیشب آسمان با داد وفریاد،ابتدا گرد وخاکی راه انداخت،هشدار داد که بدانید پاییز آمده ولی خیلی آدم ها  در خواب نازبودند متوجه گرد وخاک ورقص برگ های پاییزی نشدند که یکبا ره آسمان بد مستی کرد،نعره مستانه سرداد ، رعد وبرقی سهمگین  همراه باغرش  خواب را از چشمان آدم ها ربود،نخستین باران  پاییزی را باسخاوتی زیبا هدیه به زمینیان کرد. صبح که از خانه بیرون آمدم باروز های گذشته بسیار تفاوت داشت ،درختان زیبا تراز همیشه،آفتاب همچون طلای پرتاخت شده،البرز کوه عشوه کنان دلبری می کرد ،تمام این بود ،نبود ها،فریاد های مستانه، بخشش زیبایی ها یعنی پاییز آمده هرچندآدم  ها، درگیر گرانی وافزایش قیمت ها در هر دقیقه هستند ،سکه و پول های خارجی مانند درجه گرمای تابستان به سرعت افزایش می یابد،اگر چشمانمان را باز کنیم خواهیم دید هنوز پاییز هست وچه زیباست ،ولی باز هم می گویم با تمام گرانی ها،با تمام بی مهری هاوباتمام خفت گیری ها؛ورود به عنف به خانه مادرم  همراه با تهدید چاقو با قساوت پول وطلای پیرزنی تنها را بابی رحمی بسرقت  می برند باز هم بر این اعتقادم که پاییز زیباست وزیبایی آن دل می برد وخستگی از تن بیرون می کند .----------------------پاییز هست،چون  هنوز ذالزالک ،ذغال اخته همراه باغار قار کلاغ ها ورقص برگ درختان همه این ها -----فریاد می زنند------هر چند سرقت---بیکاری ---کم مهری و.....در جامعه وجود دارد هنوز-----------------پاییز هست.       یاحق

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1391ساعت 15:10  توسط علی محمد عنقا  | 

پا ییز =زیبا ترین تابلوی خدا

مهرنخستین ماه پاییز، ماه محبت،ماه رنگ ها،درمهر است که مهربانانه نسیم پاییزی برگ های زیبا ورنگارنگ درختان رابارقص زیبایی توام با ناز،عشوه و هارمونی خاصی به این طرف وآن طرف،دامنکشان می برد.پاییز همیشه برایم زیبا ،دوستداشتنی ولذت بخش بود. پاییز باآن گل های آهار،درخشندگی رنگ های خرمالو،انار های چاک خورده بادانه های سرخ که در میان برگ های الوان بسیارزیبایش،چشمان آدم را نوازش می دهد برایم الهام بخش ،یادآوردوران دبیرستان، جذاب واز خود بی خودم می کرد.               افسوس که دیگر برگشتی به دوران گذشته نیست آن زمان که دانش آموزان  باروپوش های ارمک،گیسوان بافته همراه با پاپیون زیبایی که با روبان ویقه سفیدهماهنگ بود،خنده های سرشار ازعشق نوجوانی وشیطنت هایدخترانه خبری نیست دلم می گیرد،دلم می گیردکه دیگر مشد قربان دستفروش که ذغال اخته تازه می آورد،بچه ها به بهانه خریدن ذغا ل اخته زیر چشمی به پسرهای محله نگاه های خریدارانه می کردند ،تا با رد وبدل کردن نامه های زیبا،نگاه های زیرچشمی سالی را سپری کنند.افسوس دیگر ازآن لطافت ها،خانه هایی با حیاط های بزرگ وباغچه های پرگلباآن درهای چوبی با کوبه های خاص خودش وجود ندارد.دیگر سکویی وجود ندارد تا پسری عاشق روی سکوی خانه مالک دلش بنشیند تا شاید از بوی محبوبه اش جانی تازه بگیرد-----اف------س-----و---س  یاحق
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 12:8  توسط علی محمد عنقا  | 

حرف های پاییزی

از پاییز وزیبایی هایش برای یکی ازدوستان می گفتم ؛از بازار مکاره رنگ ها وتابلو ها ی زیبایش درفصل پاییز که درکوچه وخیابان  هر لحظه رقص کنان در دیدگانمان جلوه گری می کند خندید وگفت برو بابا عجب دل خجسته ای داری ؟----تمام احساس قشنگ پاییزیم توی گورستان سینه ام دفن شدولی پیامک دوستی به دادم رسید.      چنینن نوشته بود: آنان که دلتنگی وبرگ های زرد،قهوه ای وقرمز خونی درختان وتاک پاییز را بهانه می کنند،نمی دانند پاییز همان بهار است که عاشق شده است؛ پاییزتان خجسته پیام این نازنین دوست حالم را دوباره پاییزی کرد با همه وجود برگ های قهوه ای رنگ زیبای درخت خرمالوی همسایه را دزدیدم ودرصندوق خانه دلم جای دادم تا از اغیار دور باشد. صدای ساز همسایه که با نیم دونگ صدایش چنین می خواند که من را مست،مست کرد در ردیف افشاری چنین می خواند: عمر من درعشق خوبان سر رسید -----موی من ازناز خوبان شد سفید به بهانه ای خم شدم تا از زخمه های زیبای همسایه لبریز شوم که با حالی زیبا می خواند ---من چه دارم کزتوپنهانش کنم؟------جان تقاضا کن تا قربانش کنم. پس زنده باد پاییز وحال وهوایش        یاحق

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 10:55  توسط علی محمد عنقا  | 

پاییزدرراهه

رشهریورماه است آخرین جمعه تابستان  نسیم لطیف و دلچسبی هم که ازپنجره وارداتاق می شود آدم را نوازش می کند .نویدمی دهد" پاییز در راهه"    یاد پیامکی می افتم که دیروز عزیزی برایم ارسال کرد. قرارمان فصل انگور،شراب که شدم بیا؛ توجام بیار ،من جان  جام را پراز جان کن،هراسی نیست    فقط تو خوش    باش و سرمست؛همین مرا کافی است.به این جملات زیبا فکر می کردم ، واژه هارا جرعه جرعه مزه مزه می کردم وگسی واژه ها گرمم میکرد :  رفیقی سفره ام را با پیامی پر بارش کرد پیام داد: پاییز درراه است،اندکی ازمهر او پیداست ؛حتی در این دوران بی مهری، باز هم پاییز زیباست. مهرت افزون؛ پاییزت خجسته باد. من هم مست از شراب واژه ها،برایش چنین پاسخ دادم.-----------------------آخرین لحظه های تابستانت پرازرگبارآرزوهای قشنگ.اولین لحظه های پاییزت ازنم نم آنها خوشرنگ. ناگهان یاد جمله ای افتادم .-----------------خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ---حیف که من زاده امروزم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 14:20  توسط علی محمد عنقا  | 

هرهفته روزهای۵ شنبه باید بروم خانه مادر تا داروهای پدر ومادر را مدیریت کنم خانه ای با حال و هوای مخصوص به خود  دراین خانه چندین نسل زندگی کردند .درحقیقت این خانه متعلق به مرحوم میرزا ابوالفضل "ره"پدر بزرگ پدرم است که ۴ ت۵ نسل دراین مکان زن یا شوهر کردند وزاد و ولد و....درکنار هم دراتاق هایی با سقف تیر چوبی عاشقانه با محبت زند گی می کردند.در واقع قدیمی تراز خانواده ما وجود ندارد دراین زمانه که تمام خانه های بزرگ تبدیل به اپارتمان های چند متریتبدیل شده ولی هنوز از حیاط خانه تیرچوبی ما ازباغچه هایش بوی عشق به مشام میرسد.خنه ما هنوز آبنبارش پر از آب قنات حاج علیرضا است  زینت بخش باغچه اش را درخت پرتقال،انجیل،آلبالو ،شمشادو اطراف حوض وباغچه را مادر باشعمدانی ها وگلدانهای عبایی ،شویدی،یاس رازقی، محبوبه شب وگلدان به لیمو آذین کرده که تمام آن حکایت از عشق است .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 9:47  توسط علی محمد عنقا  | 

حرف هایی تکراری برای دل ام

 

حرفی تکراری برای خودمچشمانم را می بندم آرزو می کنم ایکاش چشمانم راکه باز میکنم به          گذشته های دور برگردم  دوران کودکی  و آن دنیای با صفای کودکانه دنیای قشنگ وزیبایی که هم گریه اش وهم خنده های بچگانه اش که تومنی سی صنار وچهار عباسی باخنده ها وگریه های این روز هایمان فرق می کند.درآن دنیای قشنگ کودکی همه چیز وجود داشت مانند قهرِ قهر تا روز قیامت -آشتی     آشتی تاروز بهشتی  نه کینه نه تهمت نه کبر و.....هیچ کدام ازاین  حرف های آدم بزرگ ها در آن دنیا نبود سلام ودرود بر آن دنیای آبنباتی که با یک خروس قندی تمام آن تلخی های کودکا نه تبدیل به  دنیا یی مملو از شیر و شکر می شد. ای کاش می شد بچگانه خند ه کرد.فراموش شدنی نیست آن روزهای کودکی چون آن روز ها را باخط مهر بر قلبمان حک کرده بودند ای کاش این را میدانستیم دنیا با همه وسعت اش بدون خاطرات  کودکی جایی برای ماندن نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 16:17  توسط علی محمد عنقا  | 

چه بگویم چون نمی چه باید بگویم

سلام به تمامی انسانها   ده روز است  دست ودلم به هیچ کاری نمی رود نه ازنعمت هایی که خداوند  متعال برای ما آدم هافرستاده لذت میبرم و......چیز های دیگر .هر چیزی که دیده می شود یا شنیده میشود برایم بی تفاوت و.... هست حتی ضدرای ملوس و۳ خواهران نازنین اش تاثیری درحال  و هوای  من ندارد. به قول قدیمی ها  به نقطعه ای رسیدم که نه شادی ای شادم می کند نه غمی غمگینم می کند  .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 11:4  توسط علی محمد عنقا  | 

تنهایی عظمت خدایی را همراه دارد

ازجغدپرسیدند چرا کودکی که دنیامی آید ناله وگریه شوم براه میاندازی وهنگامی که فردی میمیرد توخنده مستانه سر میدهی وصدای خندهایت گوش فلک راکر می کندا،آدم هاشبها می خوابند توبیداری وروز ها  انسان ها درپی کسب  و کارند تودر خواب ودرنهایت چرادر ویرانه هاو دور از شهر زندگی می کنی؟  جغد نگاه عاقل در ....کرد و گفت:هنگا می که کودکی متولد می شود غمگین وناراحت ام چون وارد دنیا یی می شوند که پراز دروغ ونیرنگ ،ریا ،تملق وچاپلوسی است حالااین کودک برای بقاوماندن خودش بایددست در دستان ابلیس بدهد تا بتواند گلیم خودرا ازآب بیرون بکشد.  آن زمان که میمیرد شادمی شوم چون رها شده از این دنیای پرازنکبت قدم به دنیای پراز نور ،صداقت،پای می گذارد دردنیایی که پراز رحمت وغفران خدای مهربان است.پرسیدی چرا روزها می خوابم وشب ها بیدارم ،درنیمه های شب که غافلان در خواب اند وبندگان پاک خدا در حال راز ونیاز وعشق بازی با" الله" هستند بیدارم شاید من هم مورد الطاف یار قرار بگیرم.چرا دور از شهر ودرویرانه ها زندگی می کنم؟ می ترسم ازآن زمانی که خداوند خشمگین شود بخواهد بندگان گناهکار را عذاب کند من هم همراه شما آدم های پ ر گناه به آتش غضب الهی گرفتار شوم ودر نهایت این را بدان گنج در ویرانه هاست وتمام ساختمان ها روزی ویرانه خواهدشد.

 "تمام قصر  شهان جایگاه جغدشود 

  بساز قصر محبت که تا ابد باقیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:27  توسط علی محمد عنقا  | 

امروز قراراست برای دومین بار چهار گلها به خانه من بییایند؛ نوروز پارسال "90" در نه ماهگی،آمدندوخانه ام را باآمدنشان گل باران کردندبه نام های ،" دیبا،صدرا،صهبا وپریزاد"ای  عزیزان تمام زیبایی ها وشکوفایی های دنیا درماه شما یعنی خرداد ماه پدیداروشکوفامی شود. باآمدنشان بهار را به خانه من آوردند،حالا نوروز 91 شده خداوند عنا یت کرده ،این فرصت را به من داده تا شاکر یزدان پاک باشم تا باغچه خشک شده دل ام را باآمدن 4گل ها شکوفاو بوی عطرشان فضای خانه ام را معطرسازدعزیزان من خنده ها وشادی های شما تمامی خانه و کاشانه ام را  زنده وبهاری می کند سال گذشته وجودتان سبب شد تا شعر" شکر خند" رابرای لبخند زیبای صهبا بگویم وامسال دلم چنین زمزمه می کند

 4گل ها ی زیبا و دوست  داشتنی من باآمدنتان سکوت خانه ام راشکستیدوهمراه بانغمه پرندگان میخوانید بازکن پنجره هاراکه نسیم بهاری تولدشکوفه ها راجشن می گیردو به  دست بادبهاری می دهد تا تمام آن،زیبا 89زیبایی های دنیا با تولدشما4گل پدیدارشد،9خردادیک  روزمقدس  وزیباست که  هرگز از خاطرم محونمی  شود، دراین  روزچشمانتان را گشودی وجهان درنگاه زیبایتان جان گرفت وعطر حضورتان زمین و زمان را فراگرفت.

خردادقشنگ ترین،درخشان ترین وزیبا ترین ماه جهان است .ماهتان را دو پیکر،ماه عشق وتکامل طبیعت می گویند، ایرانیان پاک نهاد بر این باور بودند که یزدان ؛ آب،گیاهان وروشنایی رادرماه خردادآفریده است.شما با تولدتان خوشبختی را به حراج گذاشتیدتا تمامی جهانیان به اندازه توانشان از این حراج بهره مند شوند.دیبا حسرت می خورم، حسرت مهربانی نگاهت را همان نکاهی که دل مرامی لرزاندوتو ای صدرای ملوس با آن همه محبتی که نسبت به همه و3خواهرانت داری که مدام صهبا وپریزاد نازنین فریاد دادا،داداتمام فضای خانه را  پر کرده ،سبب می شود دلم برای تمام آن حرکت های معصومانه شما ناز گل ها تنگ شود "زنده باشید"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 16:21  توسط علی محمد عنقا  | 

حرف هایی که ناخواسته به گوش می رسد

مترو مانند همیشه شلوغ بود یابه قول قدیمی ها جای سوزن انداختن هم نبود،نزدیکی من دختر وپسر جوانی راجع به زندگی فردای خود حرف می زدند وگوش من هم شنید؛

دختر: پیام مگه نمیگی دوستم داری  برای اثبات آن باید هرچه مامان و بابا جی گفتند باید قبول کنی مثلا وقتی اونها میگن مهریه به اندازه سال تولدم باشه ، من جای تو باشم تعدادسکه را به سال شاهنشاهی حساب می کنم تا بدونند منو چقدر دوست داری . چیزی نمیشه مثلا ۱۳۵۷ میشه ۲۵۳۶ شاهنشاهی . این هم کلاسی برای توست هم احترامی به من . پیام : هر چی تو بگی سین دخت . حتی دارم رو مخ مامان کار می کنم تا سر عقد ویلای نوشهر هم بندازه پشت قباله ات .

بی اراده یاد آن ترانه افتادم که خواننده می خواند آدم ها رو عشق قیمت می زارند . تو دلم گفتم خداحافظ عاطفه ، خداحافظ صداقت و خداحافظ یک لقمه نون و پنیر با عشق . کجا رفته ؟  کجاست اون دلواپسی ها ؟ اگر در زندگی عشق نباشد چگونه زندگی کنیم ؟ خداحافظ آن زیبایی ها .....      

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 15:15  توسط علی محمد عنقا  | 

مطالب قدیمی‌تر